شب و هزار راز

امشب از آن شب ها بود!

           ظهر رفتيم شهرستان و هوا عالي بود و كلي بهمون خوش گذشت و نهار يادمان رفته بود بخوريم حدود ساعت 18 كم كم يادمان آمد كه هنوز نهار نخورديم و هوا هم كم كم داشت تاريك ميشد و آتشي روشن كرديم و دورش جمع شديم و جگرو جوجه اي كه برده بوديم را كرديم توي سيخ و خلاصه ساعت 19:30 بود كه مراسم نهار خوردنمان تمام شد و وقتي شكممان حسابي سير شد تازه يادمان آمد كه سرمان را بالا كنيم و به ستاره هاي آسمون كه چشمك ميزدن نگاه بكينم!

          راه شيري امشب درست در مسير شمال به جنوب بود ( البته به نظر كارشناسي خودم) و ميشد جهت جنوب را با نگاه كردن به آسمان درست تشخيص داد. البته اينجا چون هوا خيلي تاريكه و شهر بزرگي نزديكي نيست و آلودگي نوري نداريم همه ستاره ها بخصوص ستاره هايي كه توي شهر نمي شه ديد را ميشه بخوبي تماشا كرد و به بزرگي عالم خلقت پي برد…setareh

         عجب شب خوبي بود و يكي مي گفت امشب بمانيم همينجا و ديگري مي گفت نه من فردا اول هفته هزار تا كار دارم و خلاصه قرار شد يك چايي هم بخوريم و كم كم زحمت را كم كنيم…

       با اينكه امروز هوا آفتابي بود و در طول روز حسابي حال كرديم بوديم با غروب آفتاب كم كم سردي هوا را احساس ميكرديم و بچه ها يكي يكي به كاپشن هاي خودشان پناه ميبردن و با اينكه من آدمي نيستم كه به اين زودي احساس سرما بكنم من هم سردم شد با اينكه همه دور آتش بوديم!

تكليف خوردن چايي نزديك آتش هم ادا شد و گفتيم جمع كنيم و راه بيافتيم …

          كوچكترها زودتر از همه سوار ماشين شده بودند و ما وسايل را جمع كرديم و تا شهر حدود 120 كيلومتري فاصله داشتيم و استارت زديم و راه افتاديم تا برسيم به شهر حدود يك و نيم ساعتي طول كشيد. هنوز به ميانه راه نرسيده بوديم كه صداي زوزه باد به خوبي توي ماشين بود و من فكر كردم در و پنجره اي باز مانده اما بي فايده بود و صدا قطع نمي شد تا به شهر كوچك بين راه رسيديم و داشتيم از وسط شهر مي گذشتيم برگ هاي زرد توي خيابان داشتن به شدت حركت مي كردند و معلوم بود كه باد تندي در حال وزش هست!

          رسيديم شهر! رسيديم خانه! خاموش كردم و پياده شدم هوا هم سرد بود و هم باد شديدي مي وطيد! محسن امروز با ما نيامده بود و مي گفت از درس و خواندن عقب مانده!؟ مي گفت مي ماند بخواند! مي گفت نزديك پنجره نشسته بود و از وقتي ما رفتيم صداي زوزه باد مياد و اينكه تا الان تنش گرم نشده!

         ياد اين مثل كمي بي ربط افتادم: كافر همه را به دين خود داند!!! حال براي اينكه به كار من بياد اينطور نوشتم چون اينجا باران مياد فكر مي كنيم همه جا باران مياد و اينجا باد مي وزه فكر مي كنيم همه دنيا داره باد مياد!

دیدگاه ها بسته است .